درباره نویسنده
منتظرالمهدی

به خدا قسم که خدا نزدیک است... نزدیکتر از رگ گردن،و چقدر مسیر خدا کوتاه است!چقدر ساده است! کافی است که یک قدم به سمت خدا برداری،تا او به سویت بدود. ولی ما همان یک قدم را هم برنمی داریم،سرجایمان ایستاده ایم و توقع داریم که خدا همه کار برایمان بکند. می کند...اما دنبال بهانه می گردد.دنبال کوچکترین بهانه...وما این بهانه کوچک را هم از خدا دریغ می کنیم... ((اگر کسی حلاوت مهر او را بچشد، محال است به ذائقه اش مجال هرزگی دهد)) . . . آی دی اینستاگرام:mahla75em

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات اختصاصی
لوگوی دوستان
امکانات دیگر


عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir
پیج رنک گوگل
MeLoDiC


ابر برچسب ها
هنرمند چادری!!     

 

گـاهـی کـه چـادرم خـاکـی میشـود ...

از طعنــه هــای مــردم شـهــر ...

یاد چفیـه هـایی می افتـم ...

که برای چادری ماندنم ...

خــونـی شدند ...!

 

 پ.ن:کسی از پشت صدایم میزند_خانوم؛خانوم...

برمیگردم...اولش جا میخورم!!_با منید؟!

_بله باشمام،یه لحطه میشه تشریف بیارید اتاق من؟

با اکراه وارد اتاق میشوم و تعارف میکند که روی صندلی بنشینم..

_شما رشته اتون چیه؟البته فک کنم تو حوزه علمیه هستین درسته؟!

_خیر معماری میخونم

_معماری؟!!چقدرهم خوب...دانشگاه تبریز دیگه؟

_بله _ببخشید مزاحم شدم ولی کنجکاو شده بودم که شما

با این حجاب سفت و سخت هر روز تو حوزه هنری چطور رفت و آمد دارید؟!

برام یکم عجیب میومد!شما تو حیطه ی هنری چیکار میکنین؟

_والا زیادم حرفه ای نیستم ولی خب طراحی و رنگ روغن کار میکنم..

دلیل اینکه اینجا هم رفت وآمد دارمم بخاطر همینه و به پیشنهاد استادم که بیشتر آشنا

بشم..     _واقعا؟!جالبه!!تو کدوم اموزشگاهین؟

_آموزشگاه نمیرم بیشتر خودم کار میکنم ورنگ روغن رو پیش استاد واهرامیان میرم...

_واهرامیان؟!!!همون مسیحیه؟!!!! _بله!!!چطور مگه؟!

_آخه شما چه جوری میرین پیش اون!!

خنده ام میگیرد _مگه اشکالی داره؟میرم ازش نقاشی یاد بگیرم دیگه

درضمن شما مگه نمیشناسین ایشون رو؟خیلی آقای خوبی هستن...

_بله بله میدونم واقعا مرد خوبی هستن ولی خب شما...

چیزی نگفتم وبا لبخند خداحافظی کردم و امدم بیرون!!فقط با تعجب نگاهم میکرد!! 



جنگ نرم   , حجاب   , یا زهرا(س)  

آقا تو را قسم به شهیدان ظهور کن...     

گاهی....... 

گاهی ترا فکر می کنم و


گاهی نقاشی خیالم می شوی
 

گاهی هذیان های شعرگونه ام را
 

درون جام نگاهت می ریزم
 

ولاجرعه سر می کشم
 

ومست از مِی تلخ نداشتنت
 

گریه هایم را می نویسم
 

وبغضم را بیرنگ برصفحۀ روزگار نقش می زنم
 
  

با تابلویی از عبور ممنوع !

 

عشق نوشت:ندبه یعنی "ناله ی با صدا"...

"الی متی احار فیک یامولای...."مولای من مهدی من تا کی سرگردان توباشم؟

"لیت شعری این استقرت بک النوی..." کاش میدونستم کجایی مولاجان..

مهدی جان "عزیز علی ان اری الخلق ولا تری..."

خیلی سخته..من همه رو میبینم شما رو نمیبینم...




عشق من   , یا مهدی(عج)   , دعای ندبه  

که عشق آسان نمود اول...     

"عشقمان"کشید باز هم مطلب بزنیم!!

"عشق"که بکشد کاری اش نمیشود کرد!

این روز ها فقط عشق نمیکشیم!

همزمان چیز های دیگر هم میکشیم به حول و قوه ی الهی!!

درد را ؛استرس را،دعوا را و...

چیزهایی هم میشنویم!کنایه را،تهدید را وحرف های ترحم آمیز را!

میگویند اگر میخواهی عاشق بمانی دور مارا خط بکش.....

راستش یک چیز هایی هم میبینیم!

نگاه های از سر ترحم را،وبر عکس نگاه های عاقل اندر سفیه را!

سر تکان دادن ها را،پچ پچ کردن ها را و...

خلاصه اینکه عشقمان آسان نمود اول!!

ولی افتاد مشکل ها..

اما ایرادی ندارد!حالمان نیمه خوب است و دلمان روشن!!

پای توسل به مادر که در میان باشد مگر میشود دل آشوب بود؟

البته توسل به شرط تلاش!!

هوا بس  "ناجوانمردانه"(خیلییی بیشتر از ناجوانمردانه!) سرد است...

خدا خودش به خیر کند...



عشق من  

من خسته است!!     

باید خودم را ببرم خانه

باید ببرم صورتش را بشویم

ببرم دراز بکشد...

دلداری اش بدهم؛

که فکر نکند..

بگویم که میگذرد،که غصه نخورد

باید خودم را ببرم بخوابد

من خسته است...

 

عشق نوشت:بعضی حرفا رو نمیشه گفت، باید خورد!!

ولی بعضی حرفا رو نه میشه گفت،نه میشه خورد!

میمونه سر دل! میشه دلتنگی،میشه بغض...میشه سکوت

میشه همون وقتی که

خودتم نمیدونی چه مرگته!!





نحن صامدون حتی آخر نفس...     

دیروز یک همایشی دعوت بودیم،مراسم اختتامیه ی فیلمنامه نویسی باب رحمت،که

باچند نفر از دوستان رفتیم؛ اکثر هنرمندهای شهرمان از بازیگر و کارگردان گرفته تا

خطاط و نقاش و غیره هم حضور داشتند و از پایتخت چند فیلمنامه نویس و کارگردان وبازیگر ازجمله آقای پرویز پرستویی تشریف آورده بودند وهمینطورآقای ایوبیمعاون وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و رئیس سازمان سینمایی ایران...و یک کارگردان برجسته از کشورمصر!!!خلاصه اینکه جمعمان جمع بود...!!ولی یکی از آقایان فیلمنامه نویس که اسمشان دقیق یادم نیست و اصلا مهم هم نیست!!تقریبا وسط های همایش کل جو را بهم ریختند با سخنان شیرینشان...!!! و اول صحبتشان گفتند "بعضی ها خودشون رو نطام میدونند و فکر میکنند که هرچی بگن به نفع نظامه و هرچی خلاف میلشونه ضد نطام!!!"و الی آخر که با دست و سوت و جیغ جوان هایی با قیافه های عجق وجق و آنچنانی که پشت سرما ایستاده بودند  مواجه شدند!!!حرفم این ها نیست حرفم این است که من تازه به غربت بیش از پیش اقا طی این دولت پی بردم،این که یک نفر از آن همه مسئولی که ردیف اول و دوم سالن را پر کرده بودند بلند نشد تا...و همینطور آقای ایوبی که سر و ته صحبت 5.6دقیقه ای شان را با خواندن شعر به هم آوردند.خیلی شده که  در اینجور همایش ها شرکت کرده ام ولی ایندفعه آقا خیلی غریب بودندجوری که نه اشاره ای به سخنان آفا شد و نه...بر عکس مورد تمسخر هم...خدا به خیر کند عاقبتمان را؛

عشق نوشت:آقا جانم؛ایستاده ایم تا آخرین نفس

"نحن صامدون حتی آخر نفس..."




امام خامنه ای   , جنگ نرم