درباره نویسنده
منتظرالمهدی

به خدا قسم که خدا نزدیک است... نزدیکتر از رگ گردن،و چقدر مسیر خدا کوتاه است!چقدر ساده است! کافی است که یک قدم به سمت خدا برداری،تا او به سویت بدود. ولی ما همان یک قدم را هم برنمی داریم،سرجایمان ایستاده ایم و توقع داریم که خدا همه کار برایمان بکند. می کند...اما دنبال بهانه می گردد.دنبال کوچکترین بهانه...وما این بهانه کوچک را هم از خدا دریغ می کنیم... ((اگر کسی حلاوت مهر او را بچشد، محال است به ذائقه اش مجال هرزگی دهد)) . . . آی دی اینستاگرام:mahla75em

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات اختصاصی
لوگوی دوستان
امکانات دیگر


عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir
پیج رنک گوگل
MeLoDiC


ابر برچسب ها
من خسته است!!     

باید خودم را ببرم خانه

باید ببرم صورتش را بشویم

ببرم دراز بکشد...

دلداری اش بدهم؛

که فکر نکند..

بگویم که میگذرد،که غصه نخورد

باید خودم را ببرم بخوابد

من خسته است...

 

عشق نوشت:بعضی حرفا رو نمیشه گفت، باید خورد!!

ولی بعضی حرفا رو نه میشه گفت،نه میشه خورد!

میمونه سر دل! میشه دلتنگی،میشه بغض...میشه سکوت

میشه همون وقتی که

خودتم نمیدونی چه مرگته!!





نحن صامدون حتی آخر نفس...     

دیروز یک همایشی دعوت بودیم،مراسم اختتامیه ی فیلمنامه نویسی باب رحمت،که

باچند نفر از دوستان رفتیم؛ اکثر هنرمندهای شهرمان از بازیگر و کارگردان گرفته تا

خطاط و نقاش و غیره هم حضور داشتند و از پایتخت چند فیلمنامه نویس و کارگردان وبازیگر ازجمله آقای پرویز پرستویی تشریف آورده بودند وهمینطورآقای ایوبیمعاون وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و رئیس سازمان سینمایی ایران...و یک کارگردان برجسته از کشورمصر!!!خلاصه اینکه جمعمان جمع بود...!!ولی یکی از آقایان فیلمنامه نویس که اسمشان دقیق یادم نیست و اصلا مهم هم نیست!!تقریبا وسط های همایش کل جو را بهم ریختند با سخنان شیرینشان...!!! و اول صحبتشان گفتند "بعضی ها خودشون رو نطام میدونند و فکر میکنند که هرچی بگن به نفع نظامه و هرچی خلاف میلشونه ضد نطام!!!"و الی آخر که با دست و سوت و جیغ جوان هایی با قیافه های عجق وجق و آنچنانی که پشت سرما ایستاده بودند  مواجه شدند!!!حرفم این ها نیست حرفم این است که من تازه به غربت بیش از پیش اقا طی این دولت پی بردم،این که یک نفر از آن همه مسئولی که ردیف اول و دوم سالن را پر کرده بودند بلند نشد تا...و همینطور آقای ایوبی که سر و ته صحبت 5.6دقیقه ای شان را با خواندن شعر به هم آوردند.خیلی شده که  در اینجور همایش ها شرکت کرده ام ولی ایندفعه آقا خیلی غریب بودندجوری که نه اشاره ای به سخنان آفا شد و نه...بر عکس مورد تمسخر هم...خدا به خیر کند عاقبتمان را؛

عشق نوشت:آقا جانم؛ایستاده ایم تا آخرین نفس

"نحن صامدون حتی آخر نفس..."




امام خامنه ای   , جنگ نرم  

من خدا را دارم...!!     

زندگی میکنم به شیوه ی خودم

با قوانین خودم...!!!!

با باورها وایمان قلبی خودم...

مردم دلشان میخواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند

برایشان فرقی نمیکند چگونه هستم...

هرجور که باشم،باز هم حرفی برای گفتن دارند...!!!

جالب است!

هرجور که باشم باز هم میگویند "ازتو انتظار این تفکر را نداشتیم!!"

تو که عاقل بودی!!!تو که خانوم بودی!!!

تو لیاقتت بیشتر از این حرفهاست!تو لیاقتت دکتر مهندس است...

برای من لیاقت تعیین میکنند!!

همانهایی که روزی افکارم را به سخره میگرفتند...

عشق نوشت:دلم یک حضور مردانه میخواهد!

نه ابنکه فقط مرد باشد.... نه!!

مردانه باشد..

حرفش،قولش،فکرش،نگاهش...

و...قلبش...

آن قدر مردانه که تا بی نهایت به او اعتماد کرد...

پ.ن:دلمان خوش است!!مرد هم مردهای قدیم!!نیشخند



عشق خدا   , عشق من  

دلم خدا میخواهد!!     

دلم کمی خدا میخواهد...

کمی سکوت،کمی آخرت!!

دلم،دل بریدن میخواهد...

کمی اشک،کمی بهت؛کمی آغوش آسمانی..

دلم یک کوچه میخواهد،بی بن بست!!

و یک خدا...

تا کمی با هم قدم بزنیم!!!

فقط همین!!!

پ.ن:حال من خوب است...اما تو باور نکن!!!

عشق نوشت:الهی چقدر زیبا خلق کردی همه چیز را...

ومن برای خلق گوشه ای از زیبایی های تو روی بوم؛تا دو ماه وقت میگذارم!!

و باز هم به ذره ای از زیبایی هایت نمیرسد..!!

تازه درک میکنم آیه ی "فتبارک الله احسن الخالقین "را...



عشق خدا   , نقاشی های من!!  

چشم ها همه چیز را فاش میکنند!!     

من برای بیرون ریختن غصه هایم؛

از دار دنیا،یک جفت چشم دارم و یک زبان...

اما هیچوقت این بغض لعنتی مجال نمیدهد...

نه مجال با زبان سخن گفتن و نه مجال با چشم فریاد زدن؛

خیلی زود میترکد...

صدایم میلرزد و چشمانم خیس میشود..

میدانی که.. با چشمان خیس و صدای لرزان که نمیشود سخن گفت..

اما...

"بعضی ها گریه نمی کنند!

از چشم هایشان معلوم است؛

که اشکی به بزرگی یک سکوت،

گوشه ی چشمشان به کمین نشسته..."

و من بارها و بارها با گره خوردن چشمانم با چشمانشان صدایشان را شنیده ام!!

باور کن چشم های بعضی ها با من درد و دل کرده اند!!

 

عشق نوشت:نگاه ها از راز درون سخن می گویند؛

آنچه را که با زبان نمی توان بیان کرد چشمان با جرات تمام می گویند!!



نگاه  

کدام فاطمه؟!کدام زهرا؟     

 

 

 

 

رفته‌ایم خانه یکی از اقوام. چندروزی است که مادر شده و خانه‌اش پر ازمهمان است.

به دعوت مادربزرگ نوزاد می‌رویم به اتاق "نی‌نی" برای تماشای سیسمونی.مادربزرگ و سه تا از مهمان‌ها که داخل اتاق می‌شوند اتاق پر می‌شود و بقیه بیرون در می‌مانند.

عروسک‌ها جا را برای آدم‌ها تنگ کرده‌اند. مادربزرگ نی‌نی کلی عذرخواهی می‌کند و قرار می‌شود به نوبت داخل شویم! هنوز وارد اتاق نشده نفسم گرفته‌است.دلم نمی‌خواهد بروم داخل، اما صورت خوشی ندارد. با آخرین گروه بازدید کنندگان وارد اتاق می‌شوم.

دوتا ویترین بزرگ قدی دو طرف اتاق هست که به اندازه یکی مغازه اسباب‌بازی فروشی توی‌شان عروسک است. و این‌ها همه غیر از "هاپو" ها و "پیشی‌"های پشمالو و بزرگی است که گوشه‌های اتاق نشسته‌اند.

چند طبقه یکی از ویترین‌ها مخصوص انواع مختلف باربی است. باربی‌های سیاه و سفید و برنزه و.. با انواع مدل مو‌ها و لباس‌ها از پشت شیشه به ما لبخند می‌زنند.

مادربزرگ در کمد لباس‌های را باز می کند و لباس‌ها را نشان‌مان می‌دهد. از بین لباس‌ها یک مایو دو تکه نوزادی بیرون می‌آورد و جلوی چشم‌مان بالا می‌گیرد. صدای جیغ و ویغ ناشی از ذوق و غش و ضعف و قربان صدقه بالا می‌رود!

مادربزرگ می‌گوید وقتی داشته سیسمونی "جمع" می‌کرده خواهرش بهش گفته مایو دوتکه قد نوزاد آمده به چه خوشگلی.می‌گوید بازار را زیر و رو کرده تا توانسته یک دانه‌اش را برای "جیگرش" پیدا کند.

صدای زنگ در می‌آید و یکی از مهمان‌ها مادربزرگ را صدا می‌زند. ظاهرا پیک چیزی آورده و باید برود دم در نحویل بگیرد. مادربزرگ مایو را می‌گذارد توی کمد. چادرش را سرش می‌کند. توی آینه چک می‌کند موهایش بیرون نباشد. رویش را کیپ می‌کند و بیرون می‌رود.

مایو از لابلای لباس‌ها لیز می‌خورد و می‌افتد زمین. بیرون اتاق یکی از مهمان‌ها دارد با دختر چهار پنج ساله‌اش که می‌خواهد دوباره اتاق را ببیند سروکله می‌زند. می‌گوید جا نیست و باید صبر کند تا بقیه بیرون بیایند. من از اتاق می‌آیم بیرون تا جا برای دخترک باز شود. دخترک بلافاصله می‌دود طرف ویترین باربی‌ها. به مادرش مدل‌هایی را که ندارد نشان می‌دهد و اصرار می‌کند برایش بخرد.

مادر با خنده برای یکی از خانم‌ها تعریف می‌کند که دختر پنج‌ساله اش با اینکه خیلی گرمایی است اما امسال تابستان اصلا نگذاشته موهایش را کوتاه کنند :"میگه میخواهم قد موی باربیم بلند بشه. قول گرفته هرقت موهایش قد باربی‌اش بلند شد یک دامن صورتی توری هم برایش بخریم که دیگر عین باربی‌اش بشه." بعد دولا می‌شود و بچه‌اش را می‌چلاند :" همین الانشم باربی هستی خوشششگل مامان."

دخترک سبزه و تپل می‌خندد و در جواب خانمی که اسمش را می‌پرسد می‌گوید: فاطمه". مادر فوری تصحیح می‌کند:" فاطمه سادات." برای خانمی که اسم دخترش را پرسیده توضیح می‌دهد با اینکه هزار بار به دخترش گفته اسمش را کامل بگوید اما باز "سادات" ش را می‌اندازد. کمی آنطرف‌تر فاطمه سادات دارد با آهنگ زنگ موبایل یکی از مهمان‌ها می‌رقصد. آن‌قدر حرفه‌ای که صاحب گوشی دلش نمی‌اید جواب تلفنش را بدهد!

می‌روم پیش نوزاد. بالای سر فرشته تازه متولد شده‌ای که اسمش را "زهرا" گذاشته‌اند. مادرش جلوی آینه دارد آرایشش را تمدید می‌کند. به مادر می‌گویم :"خوبه تو این همه سر و صدا بیدار نمی‌شه." می‌گوید: "عادتش دادم تا بیدار میشه آویز بالای سرش رو روشن میکنم با آهنگ اون خوابش می‌بره. خداروشکر زودم عادت کرد. با این بخیه ها سختم بود بچه بغلم کنم. "

یک دفعه گریه‌ام می‌گیرد. به پاشنه بلند صندل‌هایش نگاه می‌کند که لابد سختش نیست با آنها راه برود. دلم می‌خواهد بهش بگویم صاحب اسم دخترش هروقت می‌خواست بچه هایش‌را بخواباند بغل‌شان می‌کرد و برای لالایی‌هایشان خودش شعر می‌گفت*. شعرهای قشنگ. شعرهایی که یادشان می‌داد وقتی از خواب بیدار می‌شوند شبیه چه کسی شوند و چطوری زندگی کنند. اما نمی‌گویم.

زهرا خواب است و توی خواب دارد می‌خندد. درست مثل فرشته‌ای است که از آسمان زمین آمده باشد. نگران وقتی هستم که از خواب بیدار می‌شود. موقعی که چشم‌هایش را باز کند و بخواهد بداند که شبیه چه کسی باید باشد. توی‌ آن اتاق باربی‌ها دارند لبخند می‌زند. دلم می‌گیرد. دلم برای همه‌ی فاطمه ها و زهراهایی که قرار است شبیه خودشان نباشند عجیب گرفته است.

*اشبه اباک یا حسن و اخلع عن الحق الرسن و اعبد الها ذاالمننن و لا توال ذالاحن. پسرم،‌مانند پدرت باش، ریسمان ظلم را از حق برکن‌ ! خدایی را بپرست که صاحب نعمتهای متعدد است و هیچگاه با صاحبان ظلم دوستی مکن...



جنگ نرم   , یا زهرا(س)  

من تعطیلم...     

گِل گرفته ام تا اطلاع ثانوی در قلبم را...

لطفا نگوید کسی "دوستم داشته باش"!

این یک قلم جنس را نداریم؛

تمام شد...

من تعطیلم!

باورم نمیشود...

دارد ناز همه را میکشد؛

دارد میشکند...

دختری که از"غرور"......

خورشید هم به گرد پایش نمیرسید...

 

عشق نوشت:خدایا...

دستامو گذاشته ام زیر چانه ام،مات و مبهوت نگاهت میکنم...

طلبکار نیستم فقط مشتافم ببینم ته قصه چه میکنی بامن؟!!

درد نوشت:یه نفرو میخوام...

محکم بزنه تو گوشم!بدون هیچ دلیلی!!

فقط بشکنه این بغض لعنتی رو...

پ.ن:ببخشید دلم پر بود و جای دیگه ای رو نداشتم واسه خالی کردنش به غیر از اینجا...

 



نقاشی های من!!   , عشق من  

خودم نیم که خودم در شلمچه جاماندست...     


نپرس...

از هیچ مپرس؛

از قدمهایی که بر خاک خونین تو گذاشتم بی هیچ درک و فهمی مپرس...

از دل تنگم اما...

کاش بپرسی؛

کاش بدانی که چقدر ته دلم به خاطر آن روزها که از سر ناآگاهی و غفلت به دیدارت نیامدم و دستم به تو نرسید ضجه زدم ...

کاش بپرسی از حالم...

کاش باز هم بیایی به خوابم؛

انتظار زیادی نیست،فقط یک خواب...

دلم به وسعت یک بغض تنگ است...

دلم برای زمزمه ی شعرتکیه کلامم برروی خاک های سوزانت؛

 در غروب دلگیرت تنگ است...

اگر نیایی و نپرسی و...

باز هم زمزمه میکنم...

پنجره زیباست اگر بگذارند/چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند..

من از اظهار نظر های دلم فهمیدم/عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند...

اگر بگذارند...

 

عشق نوشت:

دوباره تنگ شد این دل ولی برای خودم/برای گریه ی یکریز و های های خودم

خودم نیم،که خودم در شلمچه جاماندست/دوباره کاش بیوفتم به دست و پای خودم

پ.ن:این روزها حال دلم خوش نیست...بهانه گیر شده؛زود میشکند

گریه ام میگیرد،نه ضعیف نیستم فقط...فقط برای یک مدت طولانی قوی بودم...

باورم نمیشود که راهی ام

راهی همانجایی که در حسرت رفتش بودم و حالا..

خدایا شکرت...بابت همه چیز..الهی وربی من لی غیرک

بعدا نوشت:گوش بدین فلش پلیرو...قشنگه...




کربلای ایران   , شهدا   , منطقه   , شهادت  

مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر