چند روز دیگر به جنگ میروم!!!
باور نمیکنی؟!!ببین...
چادرم را شسته و تا کرده ام،کیفم را هم آماده کرده ام و گذاشتمشان کنار تخت؛
هراز گاهی نگاهشان میکنم و دلم شور میزند؛
اما تا چشمم به عکس "فرمانده" میخورد آرام میشوم...
"قربان آن نگاه محکم و مهربانت شوم رهبرم."
.
.
این جنگ با جنگی که خیال میکنی فرق هایی دارد!!
خطرناک تر است...
زن و مرد نمیشناسد!
باید عاشق باشی تا سربلندبیرون بیایی..
من تفنگ ندارم!عوضش خودکار و دفتر و کتابهایم را در کیفم گذاشته ام!!....
سلاح جدید هم دارم!
قلم مو و رنگ روغن و پالت و...قرار است دفاعم را ترسیم کنم برروی بوم
تا شاید اینگونه عده ای با چشمشان ببینند و باور کنند عشق را،
نه عشقی که آن ها میشناسند،
نه...
یک عشق واقعی...!یک عشق الهی؛
با همسنگرانم قرارگذاشته ایم که صبح روز آغاز جنگ نماز را بخوانیم؛
چادر را بر سر کنیم و زیر لب زمزمه کنیم آیه ی "و کفی بالله وکیلا" را،
وخداوند برای تکیه گاه بودن کافیست..
.
.
خداکند که ترکش نخورم از عده ای بیفکر...
اما نه...!
غمی نیست!
"طومار بردباری ام بلندتر میشود!!"
 
 
 
پ.ن:بالاخره شنبه کلاسای دانشگاه شروع میشه!دعا کنید از جنگ سربلند بیرون بیام!!
عشق نوشت:"خدایا..
دلم، روحم، جانم، دست توست..
در این آشفته بازار، زندگی ام نزد توست
تویی و من..
هوایم را داشته باش!!



عشق خدا   , امام خامنه ای   , جنگ نرم