رنگ که گرفتی...

پُررنگ که شدی

یادت می‌رود که خاک رنگی ندارد؛

که آب بی‌رنگ است

و همه‌ی تو از آب و خاک

یادت می‌رود که همین رنگ‌ها

فرصت انعکاس آسمان را

از روحت می‌گیرند

که خودت را

لابه‌لای هزاران حرف و اسم و حدیث

گم می‌کنی

که هر جا می‌رسی

رنگ‌ها را پس می‌زنی

و دنبال دلت می‌گردی

که دلت را بر‌می‌داری

و می‌زنی به آب

به خاک

به آتش…

تا رنگ‌ها بروند و

تو بمانی و دلت

دلت که تشنه است

تشنه‌ی یک قطره باران…

عشق نوشت:دلم پر است...پرپرپر؛

آنفدر که گاهی اضافه اش از گوشه ی چشمانم میریزد..

پ.ن:عکس بالایی تابلوی رنگ روغنه،روی بوم،تابستون سال 91 کشیدم...



عشق خدا   , عشق من   , نقاشی های من!!