گـاهـی کـه چـادرم خـاکـی میشـود ...

از طعنــه هــای مــردم شـهــر ...

یاد چفیـه هـایی می افتـم ...

که برای چادری ماندنم ...

خــونـی شدند ...!

 

 پ.ن:کسی از پشت صدایم میزند_خانوم؛خانوم...

برمیگردم...اولش جا میخورم!!_با منید؟!

_بله باشمام،یه لحطه میشه تشریف بیارید اتاق من؟

با اکراه وارد اتاق میشوم و تعارف میکند که روی صندلی بنشینم..

_شما رشته اتون چیه؟البته فک کنم تو حوزه علمیه هستین درسته؟!

_خیر معماری میخونم

_معماری؟!!چقدرهم خوب...دانشگاه تبریز دیگه؟

_بله _ببخشید مزاحم شدم ولی کنجکاو شده بودم که شما

با این حجاب سفت و سخت هر روز تو حوزه هنری چطور رفت و آمد دارید؟!

برام یکم عجیب میومد!شما تو حیطه ی هنری چیکار میکنین؟

_والا زیادم حرفه ای نیستم ولی خب طراحی و رنگ روغن کار میکنم..

دلیل اینکه اینجا هم رفت وآمد دارمم بخاطر همینه و به پیشنهاد استادم که بیشتر آشنا

بشم..     _واقعا؟!جالبه!!تو کدوم اموزشگاهین؟

_آموزشگاه نمیرم بیشتر خودم کار میکنم ورنگ روغن رو پیش استاد واهرامیان میرم...

_واهرامیان؟!!!همون مسیحیه؟!!!! _بله!!!چطور مگه؟!

_آخه شما چه جوری میرین پیش اون!!

خنده ام میگیرد _مگه اشکالی داره؟میرم ازش نقاشی یاد بگیرم دیگه

درضمن شما مگه نمیشناسین ایشون رو؟خیلی آقای خوبی هستن...

_بله بله میدونم واقعا مرد خوبی هستن ولی خب شما...

چیزی نگفتم وبا لبخند خداحافظی کردم و امدم بیرون!!فقط با تعجب نگاهم میکرد!! 



جنگ نرم   , حجاب   , یا زهرا(س)